دیدار
همیشه هستی
همیـــن نزدیکی!
جایی میــان دلم و یــادم
امــــــــــا ، دیدنت چیــز دیگریست
همیشه هستی
همیـــن نزدیکی!
جایی میــان دلم و یــادم
امــــــــــا ، دیدنت چیــز دیگریست
حالا بیا و خاطره ها را ورق بزن
زیبا! بیا، نهایت ما را ورق بزن
امشب دلم عجیب تو را شور می زند
شیرین بمان و شوریِ ما ورق بزن
در سرنوشت من ننوشتند نام تو
پنهان بیا! قضا و قدر را ورق بزن
گاهی هوای خانه چه دلگیر می شود
گاهی بیا و حال و هوا را ورق بزن
در امتداد این همه فریاد، ساکتم
زیبا! سکوت ممتد ما را ورق بزن
گویا غمت نشسته در عمق وجود من
عشقت بلاست درد و بلا را ورق بزن
اینجا تمام عقربه ها ایستاده اند
خوبم، بیا و ثانیه ها را ورق بزن
عکست میان چشم من انگار حک شده است
این پلکِ خیسِ رو به فنا را ورق بزن
فرهادِ من! بیا که تو را داد می کشم
کوه عظیم فاصله ها را صدا بزن
دارم به چشم های تو ایمان می آورم
یکتای من! بیا و خدا را ورق بزن
امشب شکست بغض هجا در گلوی شعر
ای اشک! شاعرانه هجا را ورق بزن
اگر شمعم شوی پروانه ات من
اگر دلبر شوی همخانه ات من
اگر از مستی و میخانه گویی
حدیث مستی و پیمانه ات من
اگر خواهی شوی لیلی این دهر
به صحرای جنون آواره ات من
اگر بار سفر بستی از این شهر
برو یارت خدا دیوانه ات من
اگر بردی ز یادت خاطراتم
به تاریخ وزمان افسانه ات من
اگرزلفت پریشان گشت وپرچین
به گیسوی پریشان شانه ات من
اگر بلبل شدی بر باغ عمرم
به اوج سرو وباغم لانه ات من
اگر با بی غمان همخانه گشتی
ز جورت تا ابد همخانه ات من
اگر خواهی دعایت گوید این دل
ز دل بر گشته و بتخانه ات من
اگرخواهی سبک گردی از این عمر
برای اشک حسرت شانه ات من .
تو ماله خودمی ای دیوونه دلم به داشتنه تو آرومه
بازم مثله اون روزا بارونه میزنم بیرون از تو این خونه
آخه من بعد تو با کی جور شم حق بهم بده اگه مجنون شم
اگه پاپیچه این خیابون شم من نبینمت الهی کور شم
شونه خالی کردی زندگیم آخه کی ازت قشنگ تره
که بخوام ولت کنم بری پس نگو نباشی بهتره
شونه خالی کردی زندگیم آخه چی ازت قشنگ تره
که بخوام ولت کنم بری پس نگو نباشی بهتره
این دلم تب کرد باز بیا برگرد چی میشه بازم برگردیم عقبتر
شدم دیوونه بی اختیارم تو نمیدونی چه حالی دارم
عشق به گفتار و نوشتار نیست
هرکه اسیر است گرفتار نیست
برسراین کوچه هرانکس نشست
چشم به ره دیدن دلدار نیست
آنکه زند عربده در کوی عشق
جاهل میخانه و خمار نیست
هرکه شنید کوس اذان سحر
منتظر موسم افطار نسیت
هرکه چومن حرف دلش راسرود
شاعر این درگه و دوار نیست
آن که زمین را به زمان میزند
جز ز خطای خود وکردارنیست
هرکه زعشق پند حقیقت گرفت
بهلول دیوانه هشیار نیست
الغرض از گفتن عشق عاجزم
عجز من از گفتن بسیار نیست
گر چه چومجنون همه آواره اند
لیک کسی ره بلد یار نیست
گر همه عمر گویمت اسرار عشق
همچو خدا محرم اسرار نیست
عشق همان بس که یک آتش است
هرکه در اوسوخت پدیدار نیست
رو توز ابراهیم شنو عشق چیست
ترس خلیل الهش از نار نیست..
زنده ماندن را بدون یار می خواهم چه کار؟
صبح را بی دیدن دلدار می خواهم چه کار؟
من که خود زندانی ام در این سرای بی کسی
این همه سقف و در و دیوار می خواهم چه کار؟
آشنایان کاین چنین بردند از خاطر مرا
در غریبی پرسه با اغیار می خواهم چه کار؟
این لبِ خشکیدۀ ناکام در هم صحبتی
گر نباشد مرهمِ سیگار می خواهم چه کار؟
دیده گر دلبر نبیند چون چراغی مرده است
چشمِ کورِ تا سحر بیدار می خواهم چه کار؟
شد سراسر سر ز سودای غمش اما چه سود
این سر شوریده تب دار میخواهم چه کار؟
چون نیابم محرمی تا درد دل با او کنم
سینه ای چون مخزن الاسرار می خواهم چه کار؟
کهنه سربازم، جدا از لشکر و بی ساز و برگ
پیکری کو خسته از پیکار می خواهم چه کار؟
دست من نیست اگر دل نگرانم، چه کنم!
می روی، باز همانم که همانم، چه کنم!
شعله ی سرکش یک حادثه در چشم شما
آتشی بود که افتاد به جانم، چه کنم!
روز و شب دور تو
می گردم و لیلای توام
دف بزن! من که سراپا هیجانم، چه کنم
حس یک عاشق
دل مُرده که تنها شد و رفت
قصد دارد ببرد تاب و توانم، چه کنم!
پشت هر خاطره ای آب بپاشم، برود
دل، از این خلوت پر غم نَرَهانم، چه کنم!
من همان کوه غرورم که سپردی به خدا
ندهد زلزله ای سخت تکانم، چه کنم!
عاقبت مال دلم می شود آن چشم سیاه
حال بی چشم تو، بی نام و نشانم، چه کنم؟
بی خبر تا کی بمانی از دل و از حال من؟
استخاره کرده ام، هستی تو در اقبال من
چشم هایم خسته از این انتظار تلخ شد
تا تباهی می روم، وقتی نباشی مال من
من تپش های دلم را می شمارم روز و شب
مرگ با او می تپد در بغض های کال من
رفته ای، چشمم که بارانی ست از داغ دلم
این پریشانی که مانده، شد غم امسال من
خسته ام بعد از تو، از این روزهای بی کسی
مرگ تدریجی بگیرد دامن امثال من
خواستم آغوش تو جایی شود تا گل کند
در حریمش عاشقانه های پر جنجال من
التهابی را که لب هایت به خلوت داشت، آه!
مثل آتشْ زیر خاکستر کند احوال من
سهم من هستی، ندارم دل، ببینم دیگری
عاشقت باشد به خلوت، می شود بد حال من
شوق آغوشت دوباره می کند دیوانه ام
مانده بوسه ای ته فنجان گرم فال من
باران بزند کوچه دلش در تب و تاب است
انگار هوا مثلِ دلم پا به رکاب است
در من همه ی خاطره ها قد بکشد باز
تا صبحدمان حالِ دلم سخت خراب است
این پنجره ها پلک گشایند به شوقی
دیوار و درِ خانه ولی دارِ طناب است
جان کندَن دل بر سرِ دستم همه ی شب
سوگند به دل، خاطره اش زجر و عذاب است
بی او دلِ من تا سحر از غصّه بمیرد
مرگی ست که شرحِ غمِ بی حدّ و حساب است
من در غمِ این خاطره ها خانه به دوشم
امّا همه شب چشمِ گُلم گرمِ به خواب است
این کوه که افتاد به پایش دلِ من بود
با اشک سرودم که دلم آهِ مذاب است
چشمانِ غزل نوشِ دلش رحم نیامد
بر من که دلم مستِ همین جام شراب است
هر شب که دلِ کوچه بگیرد، دل من باز
در فکرِ همان چشمِ نجیب و دلِ ناب است
انگار هوا با دلِ من خاطره دارد
باران بزند، حالِ دلم باز خراب است
یک نفر عشق را به زبان می آورد؛ هر لحظه و هر ساعت. یار را در آغوش میگیرد،
سرش را می چسباند به قلبش و به گوشش میخواند که بودنت زندگیم را روشن
میکند.
دیگری از واژه ها میترسد و با آغوش و لمس و بوسه راحت نیست. عشقش میشود
چاشنی غذای گرمی که میپزد. پتویی که نیمه شب تا سینه یار بالا میکشد یا
زمانی که موقع رد شدن از خیابان سمتی می ایستد که انگار محافظ توست در
مقابل ماشین ها.
میخواهم این را بگویم که شبیه اثر انگشت، شیوه عاشقی کردن آدم ها هم منحصر
به خودشان است.
همین!
آنقدر عاشقم کرده ای
که میدانم یک روز
خواهم گفت...
در این سالها من تو را بیشتر بوسیده ام
و تو کمتر!
آنقدر عاشق شده ای که خواهی گفت
تو هم کمتر در آغوشم گرفته ای!
آن قدر عاشقیم که قهر میکنیم و با هم
از خانه میزنیم بیرون!
راستی زیبا...!
یک جای خوب برای قهر دوتایی سراغ داری؟!!!
جایی که هوایش
هوای بوسه باشد و آغوش و عشق!؟
مینویسم غزلی بهردل عاشق خویش
هستیم با نگه چشم تو اغاز شود
میشوم همچوکبوترجلدمحراب دلت
تادلم بی خبرازهجرت وپروازشود
تو بیا قصه ی دل بامن شیدا بازگو
دفترم باقلم شعرتو همراز شود
دل توشهرصداقت مرهم زخم من است
دل من با دل زیبای تو دمساز شود
با نگاهی به غزل های دوچشمت جانا
شاعرشعرسپید؛ قافیه پرداز شود