سالروز بودنت مبارک!به یاد تمام آن جشن های تولدی که هیچوقت دونفره ,من و تو باهم نگرفتیم و کنار هم نبودیم...امروزم را با نام تو آغاز کردم دلم عاشقانه می خواهد در این روز ،با تو...دلم می خواهد من باشم و تو و یک کیک دو نفره,من باشم و تو وشمع های روی کیک،من باشم و بسته کادوی روبان پیچ در دستانم!تو باشی و  داغ لبانت...تو فارق از هر حسرتی...و من باشم که فراموش کنم ....!فراموش کنم تمام آن روز و شب هایی  را که بی تو گذشت...فراموش کنم...فراموش کنم...بی خیال!حتی شمردن چیز هایی که دلم میخواهم فراموش کنم هم یک کتاب است...

درد دارد!درد دارد وقتی مجبوری کسی را از زندگیت کسر کنی که با تمام وجودت جمعش زده ای...اما همه چیز را هم که بتوانم فراموش کنم از پس بوی عطرت بر نمی آیم

می خواهم امروز را خاص کنم ،آخر میدانی امروز تورا خدا به من داد...به من؟به من داده بود!اما چه فرقی می کند؟اصلا مبارک آن که تورا شب به شب در آغوش می کشد،مبارک آنکه شمع های روی کیک تولدت را می چیند امشب...تو خوش باشد،خیالی نیست

دنیای من؟

دنیای من شبیه "ای یار...ای یار" های مرد های مست و عرق خورده است که چیزی بیشتر از یک پناه نمی خواهند!

روزی که از تو جداشم روز مرگه خنده هامه!

گذشت

می گذرد

خواهد گذشت

من هم چیز های خوب را به خودم بدهکارم

به تمام روز های نیامده ی بهار قسم ،من فقط می خواستم کنار تو باشم،با تو اعتراف کنم به تمام خیانت هایی که قرار نیست در حادثه بگنجد...به چه کار می آید این دلتنگی،این عذاب،این روز ها که مرا با یادش نبش قبر می کنی؟

امروز  بغض دارم...گریه دارم...تا دلت بخواهد آه دارم!!!اما سکوت می کنم،تا به خاک سپردن آخرین خاکستر های آرزوی بر باد رفته ام آبرومندانه باشد...

من تمام هستی ام چیزی نیست،جز حسرت با تو بودن،همیشه!