![]() |
![]() |
|
| دنیای اولم |
|
چرا اين قدر سنگينم؟
حتی سنگين تر از سکوت. چه چيزی مرا آزرد؟ وجودم چرا سرد شده؟ نمی دانم بايد بدانم چه بر سرم آمده نمی دانم اصلا به خاطر ندارم. نمی فهمم.هر چه می انديشم هيچ نمی فهمم. درسرم همه چيز هست و هيچ نيست.پرم از خالی. چرا فريادم به گوش نمی رسد؟ فرياد از جان می زنم اما چه سود. همه خفته اند. و چون آدمکان سربی روزگار را به ترتيب و چون هم می گذرانند. صبح و شام و صبح و شامی دگر از پس هم می گذرند. فکر مي کنم چرا تا پنج شنبه نيايد جمعه نمی شود.فکرهای واهی رهايم نمی سازند. دلم هوايي غريب دارد. چرا عشق با من چنین کرده؟ چگونه است اين حس غريبی که من دارم؟چرا از اين حال فارق نمی شوم؟ چه بايد بکنم؟چرا وچرا هايی تا اوج بي نهايت. چرا من نمی توانم همچو آنها باشم؟ تصوير بيهودگی برايم درد آور است. عذابم مي دهد بيش از پيش. اطرافم چه هست؟ جز دروغ؟ متنفرم از نگاه کردن. مردمک هايی که می لرزند و دروغ می گويندو چه بسا که ديگر نمی لرزندو دروغ هم جايی باز کرده در آن به وسعت وسيع ترين وسيع. متنفرم از نگاه کردن. شايد به آنها که می خندند حسادت می ورزم که چه سهل و آسان بر همه چيز می نگرند. حال عجيبی دارم می خواهم پرواز کنم. حال عجيبی دارم می خواهم پرواز کنم. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 21 آذر1388ساعت 4:24 PM توسط بهبود |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 17 آذر1388ساعت 8:56 PM توسط بهبود |
|
|
می روم چون سایه ای تنها، نمی دانم کجا خویش را گم کرده ام، اما نمی دانم کجا با من امشب حس یاد کدامین آشناست روزگاری دیده ام او را، نمی دانم کجا دیدمش درکوچه ساران غبارآلود وهم او نمی دانم که بود، آنجا نمی دانم کجا آن قدر رفتم که حتی سایه ام از پا نشست مانده بر جا رده پایم تا نمی دانم کجا |
|
+ نوشته شده در
شنبه 14 آذر1388ساعت 6:7 PM توسط بهبود |
|
|
یک صندلی کنار رویاهایم از آن تو بنشینی یا بروی......... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 14 آذر1388ساعت 2:8 PM توسط بهبود |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 14 آذر1388ساعت 1:50 PM توسط بهبود |
|
|
غروب
لا به لای دلم جا مانده ... و خشم از پله های نگاهم بالا رفت اما سکوت ، انزوا را به لبهایم سنجاق کرد تا فردا مردم فریاد بزنند دیوانه ای لال گم شد |
|
+ نوشته شده در
جمعه 6 آذر1388ساعت 8:20 PM توسط بهبود |
|
|
او از غرق شدن می ترسید. برای همین، هیچ وقت شنا نمی کرد، سوار قایق نمی شد، حمام نمی کرد، و به آبگیری پا نمی گذاشت. شب و روز در خانه می نشست، در را به روی خود قفل می کرد، چفت پنجره ها را می انداخت. و از ترس اینکه موجی سر نرسد، مثل بید، می لرزید! عاقبت آنقدر گریست که اتاق از اشک پر شد و او را در خود غرق کرد |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 2 آذر1388ساعت 6:19 PM توسط بهبود |
|
|
ساده است فقط یک تیغ می خواهد و یک رگ فقط کافی است دلت تنگ باشد و دنیایت کوچک نمی دانی چه لذتی دارد هم آغوشی تیغ با رگ چند لحظه ی بعد درد سوزش خون ودر اخر مرگ بعد کسی فریاد می زند : او مرده است مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرده تو را به بهشت راه نمی دهند به جرم خودکشی به جرم مرگ و اصلا مهم نیست... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 26 آبان1388ساعت 2:10 PM توسط بهبود |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 26 آبان1388ساعت 2:7 PM توسط بهبود |
|
|
نازنین آمد و دستی به دل ما زد ورفت پرده خلوت این غمکده بالا زد ورفت کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد خواب خورشید به چشم شب یلدا زد و رفت درد بی عشقی ما دید و دریغش آمد آتش شوق درین جان شکیبا زد و رفت خرمن سوخته ما به چه کارش می خورد که چو برق آمد و در خشک و تر ما زد و رفت رفت و از گریه توفانی ام اندیشه نکرد چه دلی داشت خدایا که به دریا زد و رفت |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 20 آبان1388ساعت 7:58 AM توسط بهبود |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 18 آبان1388ساعت 12:43 PM توسط بهبود |
|
|
روزها بیهوده از پی هم می گذرند و نشانی از خود نمی گذارند
ولی ای آخرین رویای عشق! هیچ چیز خیالِ روی تو را از جان من دور نمی تواند کرد. ((اگر چشمان من دریاست تویی فانوس شبهایش)) |
|
+ نوشته شده در
شنبه 9 آبان1388ساعت 1:2 PM توسط بهبود |
|
|
گفتی كه مرا دوست نداری گله ای نیست
بین من و عشق تو ولی فاصله ای نیست گفتم كه كمی صبر كن و گوش به من كن گفتی كه نه باید بروم حوصله ای نیست پرواز عجب عادت خوبیست ولی حیف تو رفتی و دیگر اثر از چلچله ای نیست گفتی كه كمی فكر خودم باشم و آن وقت جز عشق تو در خاطر من مشغله ای نیست رفتی تو خدا پشت و پناهت به سلامت بگذار بسوزد دل من مساله ای نیست |
|
+ نوشته شده در
شنبه 9 آبان1388ساعت 12:34 PM توسط بهبود |
|
|
سخن از ماندن نیست
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 5 آبان1388ساعت 8:29 PM توسط بهبود |
|
|
نمی توان در واﮊه ها گنجاند احساس من را به تو احساس من به تو، نیرومندترین احساسی است که تا کنون داشته ام با این حال هنگامی که می خواهم آن را به تو بگویم یا حتی آن را برایت بنویسم واژه ای را نمی یابم که حتی بتواند احساسی نزدیک به ﮊرفای احساس مرا بیان کند و گرچه نمی توان جوهر چنین احساس شگفت انگیزی را بیان کرد می توانم بگویم در کنار تو چه احساسی دارم آن گاه که در کنار توام گویی پرنده ای هستم که آزاد در آسمان صاف و آبی رنگ بال می گشاید گویی گلی هستم که شاداب گلبرگ هایش را می گشاید گویی موجی هستم در اقیانوس که توفنده بر ساحل می کوبد گویی غرق در زیبایی ها گشته ام و این تنها بخش کوچکی است از احساسی شگفت انگیز که در کنار تو دارم شاید واژه عشق را از آن رو ساخته اند تا ﮊرفا و شکوه احساس من به تو را بیان کند و انگار که این توان را ندارد ولی بدان خاطر که عشق کماکان بهترین واژه هاست بگذار هزار بار بگویم بیش از عشق عاشق تو هستم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 5 آبان1388ساعت 8:22 PM توسط بهبود |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 28 مهر1388ساعت 8:29 PM توسط بهبود |
|
|
پاییز را دوست دارم...
بخاطر غریب و بی صدا آمدنش بخاطر رنگ زرد زیبا و دیوانه کننده اش بخاطر خش خش گوش نواز برگ هایش بخاطر صدای نم نم باران های عاشقانه اش بخاطر رفتن و رفتن... و خیس شدن زیر باران های پاییزی بخاطر بوی مست کننده خاک باران خورده کوچه ها بخاطر غروب های نارنجی و دلگیرش بخاطر شب های سرد و طولانی اش بخاطر تنهایی و دلتنگی های پاییزی ام بخاطر پیاده روی های شبانه ام بخاطر بغض های سنگین انتظار بخاطر اشک های بی صدایم بخاطر سالها خاطرات پاییزی ام بخاطر معصومیت کودکی ام بخاطر نشاط نوجوانی ام بخاطر تنهایی جوانی ام بخاطر اولین نفس هایم بخاطر اولین گریه هایم بخاطر اولین خنده هایم بخاطر دوباره متولد شدن بخاطر رسیدن به نقطه شروع سفر بخاطر یک سال دورتر شدن از آغاز راه بخاطر یک سال نزدیک تر شدن به پایان راه بخاطر هدیه زیبایی که به من داد بخاطر هدیه ای که به من امید ماندن داد بخاطر هدیه ای که به من جرات عاشق شدن داد بخاطر غریبانه و بی صدا رفتنش بخاطر خود پاییز و من عاشقانه پاییز را دوست دارم... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 28 مهر1388ساعت 8:17 PM توسط بهبود |
|
|
از کنار هم می گذریم بی اعتنا به روابط انسانی ؛ بی توجه به احساسات و عواطف یکدیگر؛ به نیازهای هم وحتی گاهی به انسان بودن یکدیگر. دلهره از دست دادن عزیزان ؛تلاش برای رهایی از عشق ؛ به سوگ عزیزی نشستن همه و همه موقتی است جز عشق عشق به خود ؛ عشق به هم نوع ؛ عشق به زندگی و عشق به دوست آری ؛ تنها و تنها عشق است که ماندنی است پس عشق بورزیم به دور از دلهره فردایی که بی عزیز باشد و فردا حسرت دیروز با عزیز بی عشق را نخوریم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 19 مهر1388ساعت 9:16 PM توسط بهبود |
|
|
خیلی وقت است ازاو خبری ندارم,دلم اندازه ی تمام ابرای آسمان گرفته است دیگر هیچ نگاهی هیچ لبخندی و هیچ عشقی را باور ندارم من بد شکستم او مرا بد شکست. با خودم گفتم دیگر هیچ وقت به او فکر نمی کنم گفتم ازاو متنفرم گفتم دیگر عاشق نمی شوم,ولی فقط گفتم,نتوانستم....حالا خیلی وقت است ازمن خبر ندارد. فقط این را می دانم که ساده باختم خیلی ساده. من پاک زیستم من پاک سوختم من پاک باختم. این را می خواهم بدانی:حالا هر جا که هستی پای هر کی نشستی بدان این رسم رفاقت چندین و چند سالمان نبود... نمی دانم مرا می خواستی یا نه؟و شاید هم دلت می سوخت و شاید هم چو من دیوانه ی عاشق ندیده ای ولی آنقدر می دانم کسی جز من مقصر نیست گناهش گردن من باشد و عشقش به نام تو در آن دوران زبانم در کف عقل و دلم دنبال چشم تو ولی ساکت به هر جایی که می رفتی دلم قبل از تو حاضر بود کمی بگذشت و عقلم باز آرامم کرد تا آن روز بارانی تو در آن روز بارانی که من شرمنده و غمگین ز تو می خواستم حرف دلم نشنیده گیری و بر من ببخشایی سکوتی سخت سنگین کردی و گفتی که باید منتظر,تا پاسخت باشم دگر نه صدایی , نه حدیث و صحبتی حتی دگر ,حتی سلامی نه کلامی نه سکوت مطلق و سرمای چشمانت مرا در قصر شک محبوس و تنها کرد دلم افسرد زبانم مرد و قلبم در میان بهت و نومیدی به سان غنچه ای سرما زده پژمرد نمی دانم مرا می خواستی یا نه؟و شاید هم دلت می سوخت که من را این چنین حیران و سرگردان میان روز و شب, امید و نومیدی توقف دادی و رفتی ندانستم صدایم را شنیدی, نفهمیدم مرا دیدی ویا چونان همیشه چشمت با جای دگر بود. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 15 مهر1388ساعت 9:26 AM توسط بهبود |
|
|
پاییز هم از راه رسید,فصلی که من ازآن خاطره های زیادی دارم فصلی که با هر لحظه اش زندگی کرده ام ,بچگی و سادگی کرده ام و عاشقی ... فصلی که زیر نم نم بارانش از ته دل خندیده ام ولی کسی نفهمیدفصلی که زیرنم نم بارانش زار زده ام باز کسی نفهمید. وای پاییز چقدر غریب است درست مثل خودم. در پاییز دلم برای باغچه ها می سوخت برای گل های حیاط مان ولی........راستی! او دلش برا ی من می سوزد؟؟ کاش چون پاییز بودم کاش چون پاییز خاموش و غم انگیز بودم برگ های آرزوهایم یکایک زرد می شد آفتاب دیدگانم سرد می شد وه چه زیبا بود اگر پاییز بودم وحشی و پر شور و رنگ آمیز بودم وای که چقدر من از پاییز خاطره دارم...حال نمی خواهم بگویم پاییز قشنگ نیست چرا هنوز هم زیباست حتی وقتی دیگر او نیست. می خواهم همه بدانندمن بزرگ شده ام ,من از هیچ کس هیچ کینه ای در دلم ندارم من هنوز عاشق پاییزم می خواهم زیر بارانش راه بروم بخندم ,گریه کنم...می خواهم با هر لحظه اش زندگی کنم... تمام خاطره های بدی که از او برایم مانده از قلبم پاک می کنم ولی خوب هایش را نگه می دارم تا وقتی یادم افتاد با خود بگویم عشق من خوب بود ولی....
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 11 مهر1388ساعت 10:5 PM توسط بهبود |
|
|
يادم می آید ... يادم می آید وقتی كه می خاستی تنهایم بگذاری و بروی... داشتی وسايلت را جمع ميكردی ... دنبال من می گشتی كه خداحافظي كنی ... ولي من در کوچه زير نم نم باران منتظرت بودم ... تعجب نكن چرا موقع رفتنت گريه نكردم ... بخاطر اينكه براي گريه كردن يك عمر وقت داشتم ولی براي ديدن فقط چند لحظه باقی مانده بود ... وقتي آخرين نگاهت را ديدم دلم لرزيد ... فكر می كردم برميگردی ...... اما امروز همان فردایی است که نگرانش بودم . |
|
+ نوشته شده در
شنبه 11 مهر1388ساعت 9:37 PM توسط بهبود |
|
|
می نویسم از درد ... می نویسم از درد زیرا که درد آغاز عشق و عشق آغاز پروانگی و پروانگی آغاز ویرانگی ست ... . می نویسم برای دل های دردمند، برای آنها که دوستشان دارم برای آنها که دوست داشتن را فهمیده اند. می نویسم اما نه برای هزاران کسی که از این جا می گذرند برای هزاران کسی که این درد را شنیدن اهمیت داشته باشد یا نداشته باشد نه ... نه نه نه می نویسم برای او که درد را می فهمد. و دیگر هیچ ... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 6 مهر1388ساعت 8:48 AM توسط بهبود |
|
|
تقديم به کسانی که بی هیچ جرمی آهسته تر از ياس به خواب رفته اند . . .
امشب باران به ميهمانی چشمانم آمده . . . خسته ام خسته از همه کس و همه چيز حتی از نفس کشيدن . . . امروز عقربه های ساعت حادثه را برايم به تصوير کشيدند . . . اکنون من با خاطرات نفس گرفته ات زندگی را با آه سردی می نوازم . به ياد محمد رضا پیرمردی و علي پوربافرانی |
|
+ نوشته شده در
شنبه 4 مهر1388ساعت 8:25 PM توسط بهبود |
|
|
چگونه فراموشت کنم تو را ، که از خرابه های بی کسی به قصر سپید عشق هدایتم کردی . عاشقی بی قرار و یاری با وفا برای خویش ساختی . برای اشکهای او شانه هایت را ارزانی داشتی . و با صدای عاشقانه ات دلش را به دست آوردی . چگونه فراموشت کنم تو را ، که سالها در خیالم سایه ات را می دیدم . و طپش قلبت را حس می کردم . و به جستجوی یافتنت به درگاه پروردگارم دعا می کردم ، که خدایا پس کی او را خواهم یافت . چگونه فراموشت کنم تو را ، که همزمان با تولدت در قلبم همه را فراموش کردم . برایم تمامی اسم ها بیگانه شده اند و همه خاطرات مرده اند . دستم را به تو می دهم قلبم را فکرم را به تو می دهم . بازوانم را به تو می بخشم ، و نگاهم از آن توست ، و شانه هایم که نپرس .دیگر با من غریبه شده اند و تمامی لحظات تو را می خواهند و برای عطر نفسهایت دلتنگی می کنند . چگونه فراموشت کنم تو را . که قلم سبزم را به تو هدیه کردم که حتی نوشته هایت همرنگ نوشته هایم باشد . پیشترها سبز را نمی شناختم ، بهتر بگویم با سبز رفاقتی نداشتم . سبز را با تو شناختم و دلم می خواهد که با یاد تو همیشه سبز بنویسم . دلت را به من بده ، فکرت را به من بده سرت را روی شانه هایم بگذار. وبگذار عطر کلماتت را میان هم قسمت کنیم .... پس هیچ وقت فراموشت نخواهم کرد تا وقتی نفس می کشم ... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 31 شهریور1388ساعت 5:37 PM توسط بهبود |
|
|
قانون تو تنهايی من است و تنهايی من قانون عشق و عشق ارمغان دلدادگيست و اين سرنوشت سادگيست ! چه قانون عجيبی چه ارمغان نجيبی و چه سرنوشت تلخ و غريبی كه هر بار ستاره های زندگی ات را با دستهای خود راهی آسمان پر ستاره’ اميد كنی و خود در تنهايی و سكوت با چشمهايی خيس از غرور پيوند ستاره ها را به نظاره بنشينی و خموش و بی صدا به شادی ستاره های از تو گشته جدا دل خوش كنی و باز هم تو بمانی و تنهايی و دوری و باز هم تو بمانی و يك عمر صبوری ...! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 24 شهریور1388ساعت 1:41 PM توسط بهبود |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 21 شهریور1388ساعت 10:31 PM توسط بهبود |
|
|
زندگي چيست ؟ اگر خنده است چرا گريه ميكنيم ؟ اگر گريه است چرا خنده ميكنيم ؟ اگر مرگ است چرا زندگي مي كنيم ؟ اگر زندگي است چرا مي ميريم ؟ اگرعشق است چرا به آن نمي رسيم ؟ اگرعشق نيست چرا عاشقيم؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه 21 شهریور1388ساعت 10:19 PM توسط بهبود |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 10 شهریور1388ساعت 5:36 PM توسط بهبود |
|
|
چنان ریختم که باد ریختنم را احساس نکرد، چنان سوختم که آتش ،صفحه های پرشده ام را در خود فرو برد. چنان شکستم که که چهار دیواری کوچک زندگیم شکایتی نکرد. من زندگی ام را به تو و تو را به تجربه ای ناتمام باختم. من،مرگ را چشیدم. همان طور که خوشبختی را احساس کردم و محو شدم در تمام تصاویری که به آن نقش می دادیم و هنوز، شب را در دایرهء کوچک زندگی ام سپری می کنم و نقطه اوج زندگی ام در اندوه مه گرفته و محو گشته ای می بینم. می بینی آنقدر بزرگ شده ام که دقیقه ها را به ساعت ها می فروشم و شیرینی محبت را با تلخی دو چندان فرو می دهم و گرفتار نفرتی هستم که زندگی ام را از من چپاول می کند. ولی من مات مانده ام به سیاهی،به قلبی که هرگز مرا دوست نداشت. راست می گفتند،من هنوز بچه ام .چرا که هنوز قانون زیستن را بلد نیستم و نمی دانم این امتداد مرا به کجا خواهد کشاند. ولی مطمئن هستم انتهای من تو ... چرا که معنی دوست داشتن را از تو یاد گرفته ام ... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 8 شهریور1388ساعت 4:42 PM توسط بهبود |
|
|
من به دوچيزعشق مي ورزم يكي تووديگری وجودتو به دوچيزاعتقاد دارم يكی خدا وديگری تو من دراين دنيا دوچيزمي خواهم يكی تووديگري خوشبختی تو من اين دنيا را برای دوچيزمي خوام يكی تووديگری برای با توماندن |
|
+ نوشته شده در
شنبه 7 شهریور1388ساعت 1:3 PM توسط بهبود |
|